تبليغاتX
فریاد خاموش

تصمیمم رو گرفته بودم ، ایندفعه دیگه پدرش رو در میارم ، غلط کرده مرتیکه ، این همه مدت یه پاپاسی هم از حق الزحمه من رو نداده ، بعد آقا دو قورت و نیمش هم باقیه . مُردم از بس پشت این دستگاه ها ، هی تدوین ، هی انیمه . تو همین فکر ها بودم که در باز شد . آره خودش بود بالاخره آقا تشریف آوردن کارگاه . عزمم رو جزم کردم .از راهرو که رد شد سایه اش افتاد رو دیوار روبرویی ، آره خودش بود ، صدا زد : سعید اینجایی . گفتم آره همین جام . طبق معمول رفت تو آشپزخونه و صدا زد : چای یا نسکافه . هیچی نگفتم . چون بهر حال اون نسکافه درست میکرد و میاورد . اونم نه تو فنجون نه تو استکان نه تو لیوان تو یه لیوان یک لیتری . میدونستم واسه چی این کار رو میکنه . فقط قصدش نخوابیدن منه و پیش رفتن کار . اومد تو اتاق و نسکافه رو گذاشت رو میزم و رفت به سمت پانل آماریه پیشرفت کار ، نه سلامی نه چیزی - خوب کارا چطور پیش میره ؟ به کجا رسیدی کاک سعید ؟ - چیزی نگفتم . احساس کردم زیر چشم یه نگاهی به من انداخت و آهی کشید ( که یعنی دیگه بچه فسقلی جواب مارو هم نمیده . ) . از اونجا که میدونستم به ترانه حساسیت داره اونم ترانه با صدای زن صدای اسپیکر رو که هایده داشت می خوند بالا بردم . عکس العمل کاملاً مشخص بود . برگشت سر میز منو گفت : صدای اینو ببند میخوام باهات صحبت کنم . ولی عکس دفعات قبل از من هیچ عکس العملی ندید . کاک سعید با توام و دستش رو که زد به شونه ام . دیگه داغ کردم و چشمام رو بستم و دهنم رو باز کردم . فقط خدا میدونه که هر چی از دهنم در اومد بارش کردم .

-       مرتیکه حسابی مگه برده آوردی . نه پول میدی نه خورد و خوراک صبح تا شب هم که کار و کار و کار . بسه دیگه گندیدم اینجا . هی من هیچی نمیگم تو سو استفاده میکین . برو یه خر دیگه رو پیدا کن بهت سواری بده .

لیوان تو دستش میلرزید و صورتش مثل لبو سرخ شده بود . روشو برگردوندو بدون اینکه چیزی بگه از اتاق رفت بیرون . من هم دستم شروع به لرزیدن کرده بوده و احساس میکردم از گوشام آتیش داره می زنه بیرون .

همین که داشت به سمت در خروجی میرفت سیگارش رو هم روشن کرد و در رو با شدت تمام بست و رفت . دیگه کار از کار گذشته بود چیزی رو که نباید می گفتم به زبون آوردم و گفتم . با صدای در به خودم اومدم . حسین با صدای بلند اومد تو و هی میگفت : سعید . سعید . کجایی ؟ من هم حواب ندادم تا خودش بیاد و منو پیدا کنه و منم تو همین حین یه کم پوزیشنم رو تغییر دادم و رفتم تو حالت حزن و عصبانیت . چون میدونستم که بیرون مرادی رو دیده و می خواد از قضیه سر در بیاره . اومد تو اتاق و : سعییید . سلام . چی شده ؟ این چش بود ؟

منم که انگار بیش از اندازه داغونم چیزی نگفتم . اومد پشت صندلی منو دستش رو گذاشت رو شونهی من و شروع کرد به مالیدن شونه هام .

-       ها چی شده چرا این اینطوری بود .

-       آهی کشیدمو . نمیدونم حسین بالاخره چیزی رو که نباید بهش میگفتم و گفتم .

-       ای بابا تو هم خیلی زود عصبانی میشی . من که گفتم صبر کن همه چیز درست میشه .

-       حسین بسه دیگه ترو خدا تو هم یکساله و نیمه میگی درست میشه درست میشه. مرتیکه حسابی تا الان 25 تا گرفته کل پرداختیش 2 میلیون هم نمیشه . برو بهش زنگ بزن بگو سعید میگه دیگه نمیتونم با این شرایط کار کنم بیاره قرارداد رو طبق قرارداد تصویه حساب کنه همین امروز ها وگر نه همه فایل ها رو تحریب میکنم پا میشم میرم .

-       باشه تو خودتو اذیت نکن من باهاش صحبت میکنم . و از اتاق رفت بیرون : میرم چای بریزم نسکافه میخوری بیارم .

لیوان روی میز و برداشتم و کوبیدم به دیوار . همه ی دیوار شد نسکافه و زیر لب گفتم . کره خر میدونه من از نسکافه حالم به هم میخوره ها بازم میگه گه بیارم بخوری ...

 

 

... با صدای راننده از خواب بیدار شدم .

-       سه راه خرمشهر کسی نمونه .

برای اولین بار بود که اهواز رو میدیدم ، جای باحالی بود . یه سیستم کاملاً متفاوت ، نگاهی به ساعتم انداختم پنج و نیم بود . یه کم احساس دلهره داشتم ، با این همه وسایل کجا باید میرفتم این وقت صبح . اتوبوس وارد ترمینال شد ،هفت هشت نفری بیشتر تو اتوبوس نمونده بودن .و یه طرف نگه داشت ، همین که در اتوبوس رو باز کردن بوی عجیبی همراه هوای سنگینی وارد اتوبوس شد ، حس عجیبی داشت ، پیاده شدم و وسایلم و تحویل گرفتم و همین که خواستم راه بیافتم یه آقایی با پوشش عربی اومد جلو و با لهجه شیرینش پرسید کجا می خوای بری اخوی ؟

یه لحظه موندم ، راستی من قراره این وقته صبح کجا برم ؟

اگه میشه سوار بشیم تا ببینم کجا میتونم برم این وقت صبح .

-       باشه اخوی بزار کمکت کنم .

یکی از چمدونهامو ازم گرفتو و راه افتاد ، من هم پشت سرش . یه پیکان هفتاد رو نشانه گرفت و رفت سمتش ، وسایل رو گذاشتیم پشت ماشین و من عقب نشستم و راه افتاد ، گفتم بریم صدا و سیما .

-       این وقت صبح صدا و سیما که باز نمیشه .

-       باشه شما برو با نگهبانیش کار دارم .

-       کدوم صدا و سیما برم اخوی .

-       مگه چند تا صدا و سیما دارین اینجا ؟

-       خدمت آقام بگم که یکی طرف میدون ساعته صد کیلو وات یکی هم کنار پله . کدوم یکی برم .

-       والا چی بگم هر کدوم که نزدیک تره .

-       بچه اهواز نیستی نه ؟

-       نه

-       از کجا میای ؟

-       یزد

-       چهرت به بچه های یزد نمیخوره .

-       چون بچه یزد نیستم

-       بچه تهرونی ؟

-       نه عزیزم بچه آذربایجانم .

-       ها . اوجا هوا خیلی سرده نه ، من تبریز رفتم شهر قشنگیه .

-       من هم متولد تبریزم ولی اهل اونجا نیستم از ارومیه میام .

-       آهااا ارومیه ، بین تبریزو زنجانه نه .

-       نه . بین تبریز و ترکیه است .

-       ها . په چیزه . آها فهمیدم . بچه خواهرم اونجا خدمت میکرده . آموزشی اونجا بود میگفت خیلی سرده .

-       بله درسته خیلی سرده .

-       اومدی اینجا ماموریت نه .

-       نه انشا الله اگه خدا بخواد اومدم موندنی بشم .

-       صدا و سیما کار میکنی ها ؟

-       بله

-       اینم صد کیلو وات .

ساختمون یک طبقه ی کوچیکی بود . پیاده شدم و رفتم پشت درب های نرده ایه سازمان . با یه سکه در رو زدم و نگهبان از پشت شیشه سرش رو بلند کرد و دوباره سرش رو برد پائین و از جاش بلند شد و با کلی ناز و ادا اومد بیرون جلوی در .

-       سلام ، صبح شما بخیر .

-       علیک سلام ، بفرمائید .

-       ببخشید بد موقع مزاحم شدم . سازمان چه ساعتی شروع به کار میکنن .

-       حدودای هفت و نیم هشت .

-       حاج آقا ساور کی تشریف میارن .

-       والا معلوم نمیشه . بالاخره مدیر کله دیگه ولی شما ساعت هشت به بعد بیاین میتونین با رئیس دفترش هماهنگ کنید .

-       آها . ممنونم با خودشون تماس می گیرم .

-       آها . بله ، به هر حال ما در خدمتیم .

-       ممنونم ، من میرم هتل مستقر میشم ، بر میگردم .

رفتم سمت تاکسی و ایندفعه جلو نشستم .

-       عمو کجا برم

-       والا بیزحمت یه هتل مناسب و تر و تمیز بریم .

-       اخوی بریم منزل ما استراحت کن تا خودم بیارمت همین جا دوباره

-       نه ، ممنونم اگه لطف کنید یه هتل بریم .

-       هر جور صلاحه .

راه افتادیم و بعد یه میدون رفتیم رو یه پل و از روی کارون بزرگ رد شدیم ، خیلی زیبا بود . بعد از پل چند تا خیابون و اینور و اونور کردیم و جلوی یه هتل نگه داشت .

-       بیا اخوی اینم هتل ، هم تر و تمیزه ، هم قیمتش مناسبه .

پیاده شدم و هتل و برانداز کردم و تو دلم گفتم شاید قیمتش مناسب باشه ولی شک دارم تر و تمیز باشه ، بهر حال وارد هتل شدیم و بعد از انجام کارهای رسیپشن ما رو بردن تو اتاقمون . اتاق که چه عرض کنم همون لونه ، یکم وسایلمو جابجا کردم و به قصد دوش گرفتن رفتم حموم و بعد از یه دوش آب سرد و لباس پوشیدن کلی با کولر گازی ور رفتم تا تونستم تنظیمش کنم ، سرم رو انداختم رو بالش تا یه چرتی بزنم ساعت گوشی رو هم تنظیم کردم رو هشت تا خواب نمونم ...

 

... با صدای در اتاق از خواب پریدم ، یک لحظه یادم نمیومد که کجا هستم ، تا به خودم اومدم و پریدم در رو باز کردم ، یه خانوم پشت در بود .

-       بله بفرمائید ؟

-       سلام . اتاق رو میتونم تمیز کنم ؟

-       مگه ساعت چنده  ؟

-       حدودای دوازده .

-       نه ممنونم

خانومه یه نگاه چپی به من کردو رفت . یک لحظه تازه دوهزاریم افتاد که با شورت رفتم جلوی در و کلی آره . وای خدای من اینو ولش کن حالا ساعت دوازده شد ، عجب گندی زدی سعید ، خدا کنه جایی نرفته باشه حاجی . لباسام و پوشیدم و د برو که رفتی ، گلید ها رو تحویل دادم و همین که از در هتل اومدم بیرون انگار یکی با سطل آب گرم سیلی زد تو صورتم ، یا خدا این چیه دیگه ، چرا هوا اینطوریه ؟ نفسم در نمیاد . موقع نفس کشیدن انگار که آب گرم قورت میدم ،  جلوی در اولین تاکسی که دیدم نگه داشتم و سوار شدم و گفتم لطفاً یکم سریع تر صدا و سیما صد کیلو وات .

یکم از هتل دور شده بودم که تلفتم زنگ خوردو برداشتم دیدم حاجی ، وای خدای من عجب ضایعاتی شد .

-       الو

-       سلام علیکم سعید خان کجایی ؟ رسیدی اهواز ؟

-       سلام علیکم حاج آقا . بله الان دارم میرسم خدمتتون .

-       آها باشه داری میای اینجا من منتظرتم . فقط زیاد در نکن که جلسه دارم .

-       چشم حاج آقا . بروی چشم . میرسم خدمتتون

نه خدا حافظی چیزی قطع کرد .  دوباره از روی پل رد شدیم با این تفاوت که دیگه چیزی از کارون معلوم نبود همش تو یه مه غلیظ گم شده بود . استرس دیر کردنم از یک طرف و استرس اینکه حاجی با من چی کار داره از طرف دیگه . رسیدیم جلوی در سازمان و با راننده تاکسی حساب کردم و پیاده شدم و خواستم پیراهنم رو تنظیم کنم که برم تو نگهبانی که متوجه شدم تمام پیراهنم خیس آبه ، وای خدای من ، من کی اینهمه عرق کردم ، خدایا اینجا کجاست دیگه ؟ وقتی وارد نگهبانی شدم به امید اینکه همون نگهبان صبحی هست و که دیدم یه آقای سیبیل کلفت نشسته گشت میز و : بفرمائید .

-       والا با حاج آقا ساور قرار داشتم .

-       هماهنگ کردین ؟

-       بله با خودشون .

-       بشینید تا من تماس بگیرم .

-       نه ممنونم .

-       الو سلام آقا باغبانی ، حاجی هستن ؟ یه آقایی اومدن ... شما آقای ؟

-       بفرمائید محمدی هستم از یزد .

-       آقای محمدی از یزد اومدن مثل اینکه . از مرکز یزد اومدین ؟

-       نخیر .

-       نه آقا . آها . کارتون چیه ؟

-       والا من کاری ندارم حاج آقا از قرار معلوم با من کار دارن .

-       شما با کی هماهنگ کردین ؟

-       عرض کردم قبلاً با خودشون تلفنی صحبت کردم همین ده دقیقه پیش .

-       آقا میگن با خود حاجی هماهنگ کردن . آها . باشه .

منم آماده شدم که از در برم بیرون و برن داخل ساختمان که فرمودند : بفرمائید بشینید حاجی تو جلسه هستن هماهنگ بشن تا برید داخل .

ای بابا حاجی که ده دقیقه پیش به من گفت من منتظرتم . خلاصه یه بیست دقیقه ای نشستیم و انواع اقسام آدم اومدن رفتن که اکثریتشون برام خیلی جالب بودن ، البته منم با لباس های خیسم برای اونها جالب بودم . که حضرت آقا فرمودن آقا بفرمائید داخل .

بلند شدم و رفتم طرف در که فرمودند مستقیم درب انتهایی راهرو ورودی تشریف ببرین .

وارد حیاط شدم و رفتم به سمت در ورودی و بعد رد شدن از یک راهروی هفت هشت متری رسیدم جلوی در اتاق مدیر کل ، دستی به سر و لباسام کشیدم و وارد شدم ، یک اتاق کوچیک که چهار تا مبل توش بود و پنج نفر آدم که بلافاصله بعد از وروود همه نگاه ها به سمت من خیره شد ، همین که من وارد شدم دو تا از آقایون بلند شدن و به رئیس دفتر گفتن که ما بعداً می آییم ، خدا رو شکر حد اقل جا برای نشستن باز شد ، رفتم به سمت رییس دفتر و گفتم که فلانی هستم از یزد اومدم ، گفت بله بفرمائئید بشینید حاجی مهمون دارن منتظر شما بودن الان میرید خدمتشون .

رفتم رو یکی از صندلی های معمول و تکراری سازمان که تو اتاق بود نشستم و منتظر شدم . همه نگاه ها به سمت پیشونی و پیراهن پر از عرق من چرخید ، باغبانی برگشت سکوت رو شکست و آقا از یزد چه خبر اونجا هم مثل اهواز گرمه ؟

-       نه . اینجا یه چیزی فراتر از گرماست .

-       هه هه هه . حالا چند روز دیگه خرما پزون که شروع بشه گرمای ما هم شروع میشه .

تو دلم گفتم : یا ابولفضل ، هنوز کرما شروع نشده اینه .

-       هه هه هه و بله ان شا الله تا اون موقع اینجا نیستم .

-       بله ان شا الله ، چون از سر و روتون معلومه که اصلاً تاب گرما ندارین .

-       بله . اصلا ً برام قابل تحمل نیست . من بچه سرما هستم زیاد با گرما رابطه ی خوبی ندارم .

-       ای آقا یزد که سرما نداره .

-       بله البته ، من بچه یزد نیستم . اهل ارومیه هستم من .

-       هااااا . آقا برا شما هیلی سرده . اتفاقا یکی دو سال پیش همراه مدیر کل قبلی رفته بودیم ارومیه ، خوب پس با حاج آقا از ارومیه آشنا شدین . البته حاجی که ارومیه نبودن مهاباد بودن .

-       بله دقیقا ً سال هفتاد و نه افتخار هدمت در کنار حاج آقا تو مرکز مهاباد رو داشتم .

-       ماشاالله شما چند سالتونه آقا ؟

-       متولد شصت و یک هستم .

-       ماشا الله . مرکز مهاباد چی کار می کردین ؟

-       مسئول واحد انیمیشن بودم .

-       به به . احسنتم و تبارک الله . ما شا الله ما شا الله

-       بله . خیلی ممنون .

-       اونوقت تو یزد مشغول چه کاری بودید ؟

گه صدای حاجی از پشت در اتاقش نزدیک شد و در باز شد و دو نفر از اتاق اومدن بیرون و حاجی هم پشت بندشون . همه از جامون بلند شدیم و حاجی همین که چشمش به من افتاد گفت :

-       به به کاک سعید . خوش اومدی بابا جان .

منم رفتم سمت حاجی و دستی دادیم و روبوسی کردیم و حاجی طبق روال گذشته ها دستش روبوسید و گذاشت رو پیشونیش و از این حرفا و منو برد تو اتاق و در و بست و به باغبانی گفت که کسی داخل نشه ...

 



دوستای گلم به خاطر این تاخیر چندین ماهه ام شدیداً عذر خواهی میکنم و قول میدم دیگه تکرار نشه . و اگه غلط املایی زیادی دارم بازم به بزرگواری خودتون ببخشید چون اینجا کی بورد فارسی که هیچی انگلیسی  هم پیدا نمیشه ، نهایتاً با کی بورد ترکی تایپ کردم .

نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388  توسط آواره  | 


دیروز وقتی با موبایل سیاوش تماس گرفت تا بپرسم کجایی با صدایی گرفته گفت سعید متاسفانه هومن رو از دست دادیم . برای چند لحظه مغزم قفل کرد . گفتم یعنی چی ، گفت : متاسفانه دیشب هومن با مصرف قرص اقدام به خودکشی کرده و چند ساعت بعد هم تموم کرده ...

امروز می خوام به یاد هومن عزیز یکی از داستانهای زیباش رو بزارم تا هم شما با هومن آشنا بشید و هم فاتحه ای براش بفرستید .

هومن عزیز خدا حافظ و ...

قصه ی واحد شماره 14



ادامه مطلب...
نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388  توسط آواره  | 


با صدای ترمز شدیدی از خواب پریدم سرم به شدت با صندلی جلویی برخورد کرد . مرادی شروع کرد به بد و بیرا گفتن . گفتم چی شد ؟ که مرادی دستش رو گذاشت رو بوق و شیشه ماشین رو کشید پائین و فریاد زد : مرتیکه ناحسابی تازه گوسفنداتو فروختی ، ماشین خریدی ؟ . حسابی گیج شدم . از حسین پرسیدم چی شده ؟ گفت هیچی . چیز خاصی نبود فقط داشتیم به …] [  میرفتیم . مرادی شیشه رو کشید بالا و شروع کرد به بد وبیرا گفتن . گفتم حالا چی شده ؟ گفت هیچی بابا بی خیال . حسین اگه میخوای بخوابی برو عقب سعید بیاد بشینه جلو . ماشین رو کشید کنار جاده و نگه داشت . وقتی داشتم پیاده میشدم چشمم به تابلوی کنار جاده افتاد که نوشته بود بروجرد 50 کیلومتر . تعجب کردم ، پرسیدم مرادی اینجا کجاست . واسه چی داریم میریم بروجرد ؟ گفت یه کاری دارم اونجا باید یه نفر رو ببینم . سوار ماشین شدم و حسین هم رفت عقب و دراز کشید رو صندلی عقب و گفت شب بخیر . مرادی خسته به نظر میرسید . اینو از رو نوع حرف زدنش متوجه شدم . هوا خیلی تاریک بود و جاده پیچ در پیچ . مرادی سرش رو برگردوند به سمت منو گفت : خوب خوابیدی ؟ گفتم آره . ممنون . مرادی آهی کشید و گفت می خوای یکی از فیلم نامه هایی که خیلی دوست دارم رو برات تعریف کنم ؟ منم که انگار با یه پتک کوبیده باشن تو سرم در کمال بی میلی گفتم حتماً . مرادی شروع کرد به تعریف کردن فیلم نامه و منم حواسم به خطوط جاده بود و افکار خودم غوطه ور . طبق معمول صحبت های مرادی همراه با ترانه های رادیو فردا که داشت پخش می شد تلفیق شد و شد یه موسیقی پیش زمینه برای رویاهای من . مرادی پشت سر هم سیگار روشن میکرد و یکی هم به من می داد . نمیدونم کی خوابم برد که مرادی گفت سعید بیدار شو رسیدیم . وقتی چشمام رو باز کردم . دیدم تو یه میدون ایستادیم و مرادی داره شیشه جلوی ماشین رو پاک میکنه و با یکی دو نفر از دستفروش های کنار خیابون صحبت میکنه . اومد سمت من و در رو باز کرد و گفت ها یالا پیاده شو یه هوایی به کلت بزنه . هوا خیلی سرد بود . دستام رو گذاشتم تو جیبم . لرز تمام بدنم رو گرفته بود . یه سیگار روشن کردم و به مرادی گفتم من سردمه میرم تو ماشین . اومدم به شمت ماشین . در رو باز کردم و نگاهی به حسین انداختم . پتو رو کشید رو سرش و با صدایی نارس گفت : کجائیم ؟ گفتم تو بگیر بخواب خودم هم نمیدونم کجائیم . این مرادی دوباره یاد جوونیاش افتاده . نشستم تو ماشین و بخاری رو روشن کردم و شیشه ها رو کشیدم بالا . سرم رو گذاشتم رو پشتی صندلی و چشمام رو بستم . چند دقیقه بعد مرادی در رو باز کرد و با صدای بلند گفت . امشب اینجا میمونیم تا صبح من نفر رو ببینم و ان شا الله بریم به سمت یزد . ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد . گفتم حالا شب رو کجا قراره بمونیم . گفت : تو ماشین هه . یه نگاهی بهش انداختم و گفتم بله . رسیدیم کنار یه پارک و مرادی ماشین رو زد کنار و درو باز کرد و گفت به به عجب هوایی . برگشت به طرف من گفت سردت که نیست ؟ گفتم نه فقط یه کمی یخ کردم . اونم درست میشه ان شا الله . چفیه اش رو برداشت و انداخت رو صورتش و صندلی ماشین رو کمی خوابوند . منم اومدم پائین رفتم در عقب پاترول رو باز کردم و کاپشنم رو برداشتم و اومدم نشستم جلو . یه کم صندلی رو خوابوندم و کاپشنم رو کشیدم روم . مرادی با صدایی خواب آلود گفت : فکر نمیکردی حاجی راضی بشه ؟ من که بهت گفتم بسپر به من . تازه تازه داشتم مهمونی اون شب رو فراموش میکردم که دوباره با این حرفش یادم انداخت . اون شب یکی از پر استرس ترین شب هایی بود که تا حالا گذرونده بودم. حرف هایی که بین مرادی و حاجی رد و بدل میشد و من نمیتونستم بشنوم . مرادی هم حاظر نشد چیزی بهم بگه . منم زیاد اصرار نمیکردم که فکر نکنه خیلی گیرشم . در هر حال مهم این بود که حاجی راضی شده بود . تو همین افکار بودم که مرادی گفت : بالاخره حاجی بهت نگفت جریان گذرنامه چیه ؟ گفتم نه ، مگه به شما چیزی نگفت ؟ گفت : نه به من هم چیزی نگفت . یه جوری اینو گفت که انگار میدونه جریان چیه . یه جورایی هنوز داشتم گیج میزدم . سردرگمی از یه طرف و مواجه شدن با یه شهر جدید برای زندگی از طرف دیگه و تیکه های مرادی . همه چیز برام مجهول بود . خوابم میومد . خودم رو صندلی کمی جابجا کردم و خوابیدم  ...

... تابلوی کنار جاده 25 کیلومتر به یزد رو نشون می داد . خیلی خسته بودم . فضای کویر حسابی توجه ام رو جلب کرده بود . هوا یه کمی گرم بود . تمام مدت شب رو به فکر هانا بودم و داشتم تو ذهنم زندگی آینده ام رو می ساختم . مرادی یه کاست از تو داشبورد در آورد که روش نوشته شده بود زرتشت و گذاشت تو ظبط صوت . عادت داشت وارد هر فضایی که می شد موسیقی مرتبط با اون رو می ذاشت . بهر حال به یزد رسیدیم و رفتیم به سمت استانداری . دیدن شهر یزد برای اولین بار برام خیلی جذاب بود . برعکس اون چیزی که تو ذهنم بود . زیبا ، سرسبز و دنج . دقیقاً همون جایی بود که همیشه دوست داشتم باشم . رسیدیم به استانداری و مرادی رفت داخل ، بعد از نیم ساعت با یه آقایی که مدیر رفاهی استانداری بود اومد بیرون و اومدن به سمت ماشین . بعد از کلی سلام علیک و خوش آمد گویی سوار ماشین شدن و رفتیم به سمت مهمانسرا . البته ماشین آقای مسئول رفاه هم پشت سرمون می اومد که ایشون رو برگردونه . وقتی رسیدیم به مهمانسرا کلی حال کردم . عجب جای دنج و باحالی بود . یه ساختمون 300 متری کنار در ورودی که قرار بود بشه کارگاه و روبروش هم یه ساختمون بزرگ یک طبقه که محل استراحت بود . در کل خیلی عالی بود . رفتیم داخل و کلید ها رو تحویل گرفتیم و با حسین و مرادی توی حیاط بزرگ مهمانسرا قدم میزدیم . آقای رفاه بعد از اینکه همه چیزو تحویل داد سوار ماشینش شد و رفت . اونروز تا شب مرادی داشت از فضای یزد می گفت و شب هم ما رو دعوت کرد به یه پیتزا فروشی برای صرف شام . نکته جالبش اینجاست که مرادی موقع خوردن شام به نکته قابل توجه ای اشاره کرد و اون هم این بود که از این به بعد باید خودتون به فکر آشپزی و تهیه شام باشید . من هم خودم بیرون یه چیزی می خورم تا وقتی که خانوم بچه ها رو بیارم یزد . اولش فکر کردم که قراره از پول تنخواه برای خرید وسایل آشپزی خرج بشه ولی وقتی که گفت از این به بعد تنخواه گردان هم خودم خواهم بود ، یکه خوردم . خلاصه اون شب من و حسین با کشتی های غرق شده برگشتیم مهمانسرا . شب ساعت 11 بود که تلفن مرادی زنگ زد . مرادی گوشی رو برداشت و سلام و احوالپرسی گرمی کرد . زیر چشمی هم به من نگاه می کرد . مثل اینکه خودش هم فهمیده بود چه گندی زده به حالمون موقع شام خوردن . بلند شد و در حال صحبت کردن از اتاق رفت بیرون . میتونستم حدس بزنم با کی داره صحبت می کنه . حسین که رفته بود حموم با بدن حوله پیچ شده از حموم اومئ بیرون و پرسید مرادی کو . گفتم فکر کنم حاجی مون باهاش تماس گرفته بود ، داره با اون صحبت میکنه . گفت حالا چرا بیرون ؟ گفتم حتماً داره آمار می ده . خندید و سشوار رو از کیفش در آورد و رفت تو دستشویی . منم بلند شدم رفتم پشت در تا شاید بتونم یه چیزایی از حرفای مرادی رو بشنوم . ولی صدای سشوار حسین اجازه نمی داد چیزی بشنوم . اومد سر جام نشستم و تلویزیون رو روشن کردم که یهو در باز شد و مرادی من و صدا کرد . سعید بیا حاجی ایه با شما می خواد صحبت کنه . منم بلند شدم و گوشی رو از دست مرادی گرفتم و رفتم تو راهرو و درُ پشت سرم بستم . الو . الو سلام سعید خان چطوری ؟ سلام حاج آقا ، ممنونم شما چطورین ؟ ممنون خوبی ؟ راحت رسیدی ؟ بله عالی بود . مشکلی پیش نیومده که ؟ نه ممنونم  همه چیز عالیه . خوب خدا رو شکر مامانت هم اینجاست میخواد باهات صحبت کنه . بله حتماً . دست شما درد نکنه که تماس گرفتین . خواهش میکنم سعید جان اگه چیزی لازم داشتی بگو تا برات بفرستم . حتماً بگی ها من از مرادی جویای احوالت هستم . ممنونم حاج آقا سلامت باشین . باشه اگه کاره دیگه ای نداری گوشی رو میدم مامانت . باشه . خداحافظ شما . خداحافظ بابا مواظب خودت باش پسرم . الو . الو سلام سعید جان خوبی پسرم ؟ سلام مامان . ممنون شما خوبین . ممنون راحت رسیدین ؟ آره ممنون فقط راه یک روز و نیمه رو چهار روزه اومدیم ولی جاهای زیادی رو دیدیدم . آره بابات تند تند با مرادی تماس می گرفت . ولی اکثراً تو خواب بودی . خوب آره مرادیه دیگه اونقدر حرف میزنه که مخ آدم سوت میکشه . خوب ماما خودت چطوری . ممنمون مادر جان . مواظب خودت باش گرما زده نشی . باشه حتماً . راستی سعید ( با صدای آهسته ) بابات بالاخره گفت که جریان پاسپورت چیه . تروخدا . راست میگی ؟ چیه ؟ الان نمیتونم بهت بگم ولی صبح که حاجی رفت اداره بهت زنگ میزنم . بابا تروخودا برو تو اون یکی اتاق بگو دیگه . باشه خوب دیگه کاری نداری من مزاحمت نشم برو استراحت کن عزیزم . مواظب خودت باش . باشه . فردا صبح منتظرت هستم ها . باشه ؟ باشه حتماً . خدا حافظت عزیزم . خدا حافظ . و گوشی رو قطع کردم . وقتی وارد اتاق شدم مرادی و خسین داشتن برنامه جابجایی وسایل رو هماهنگ میکردن . کامیون فردا قرار بود برسه . مرادی نگاهی همراه با لبخند موزیانه به من کرد و دوباره مشغول صحبت با حسین شد من هم گوشی رو گذاشتم رو میز کنار تلویزیون و رفتم به سمت حموم . تمام مدت استحمام به حرفای مادرم فکر می کردم . اصلاً نفهمیدم کی تموم شدم . اومدم بیرون و بعد از خشک کردن موهام سجاده رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون به سمت نمازخونه ی مهمانسرا . سجاده رو پهن کردم و دوباره باند پروازم رو آماده کردم .

 

 

ادامه دارد ...

نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388  توسط آواره  | 




 هورامان عزیز سلام . داستان زیبات رو همراه 36 نفر از نویسندگان در مجمع مطالعه کردیم و نتیجه رو طی نامه ای برات ارسال کردیم . امیدوارم مفید فایده باشه . و منتظره ادامه داستان هستیم تا در جلسات بعدی بررسی کنیم .


اگر چه در خوانش اول ما با متنی در چهارچوب خاطره رو در رو می شویم اما با نگاهی دقیق می توان رگه هایی فراتر از قالب خاطره نویسی را از متن بیرون کشید . یکی از این رگه ها می تواند عدم امکان پذیری وقایع متن ، در دنیای واقعی باشد . اگر قبول کنیم که به این متن به نا به دلایلی که بعدا بررسی خواهیم کرد عنوان داستان بنامیم ، باید از زوایای مختلف به نقد و بررسی آن بپردازیم .

ما با داستانی رو در رو هستیم که از زبان اول شخص راوی روایت می شود ، زبان کاملا محاوره است و به دور از تکنیک های زبانی ، یا حداقل تکنیک های به روز زبانی ، توصیف لحظه به لحظه ی اتفاقاتی که برای خود شخصیت رخ می دهد و این که کلیت موضوع در هاله ای از ابهام است . هر چند ما در آغاز داستان با تعلیقی بزرگ رو در رو هستیم و هنوز نمی دانیم که پدر چه کاری را برای پسر مشروط کرده است که پسر نمی خواهد و نمی تواند آن کار را انجام دهد و برای چه می خواهد به خاطر عدم تن دادن به آن کار حتا دست به خودکشی می زند .


ادامه مطلب...
نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387  توسط آواره  | 


در تمام وجودم سبکی خاصی رو احساس میکردم ، انگار که تازه متولد شده باشم ، دیگه هیچ فشاری رو احساس نمیکردم . مادرم برام صبحانه مفصلی رو آماده کرده بود و در حین خوردن صبحانه مدام از من در مورد کار امروز صبح سوال میکرد و من تنها چیزی که برای گفتن داشتم این بود که خودم هم نمیدونم چه اتفاقی افتاد ولی این رو خوب میدونم که دیشب معجزه ای برام اتفاق افتاده و من از بیان اون عاجزم چون هنوز خودم هم اون رو درست درک نکردم . بعد از خوردن صبحانه به حمام رفتم و دوش سر پایی گرفتم و بعد از پوشیدن لباسهام از خونه به قصد رفتن به محل کارم خارج شدم . وقتی در خونه رو باز کردم احساس فوق العاده ای بهم دست داد . انگار که زمین و آسمان به من سلام بدن . همه چیز به چشمم طور دیگه ای نشون میداد . انگار نه انگار که تا دیروز همه اینها وجود داشتن . از پله اومدم پائین و راهم رو به سمت خیابان اصلی ادامه دادم . وقتی قدم بر میداشتم انگار که روی ابرها در حال پرواز باشم . رسیدم سر خیابون طبق معمول سوار تاکسی شدم و به سمت محل کارم حرکت کردم . توی مسیر شاخه های عریان و پوشیده از برف درخت ها توجهم رو به خودشون جلب کردن ، با دیدن اونها احساس می کردم که درختها دست هاشون رو به سمت آسمون بلند کردن و دارن خدای بزرگ رو ستایش می کنن . تاکسی به آخر خط رسید . پیاده شدم و به سمت محل کارم که همون نزدیکی بود رفتم . به در اصلی ساختمون که رسیدم زیر لب گفتم خدایا به امید تو . امروز برام روز خاصیه و من باید امروز با شور و نشاط خاصی کارم رو شروع کنم و به کارم باید سرعت ببخشم تا زود تر به نتیجه برسم و بتونم خودم رو هر چه زودتر بهش ثابت کنم و اعتمادش رو نسبت به شغلم جلب کنم . بسم الله ی گفتم و از پله ها رفتم بالا . وقتی به در واحدمون رسیدم برای لحظه ای تصمیم گرفتم که امروز جور دیگه ای وارد بشم . سرم رو بالا گرفتم و لبخندی روی لب هام انداختم و در رو باز کردم ، سلام بر همه . مرادی پشت میز خودش نشسته بود و طبق معمول با چهره ای بشاش و پر انرژی گفت : به به سلام به داش سعید . صبح بخیر کاک سعید . من هم شادمان به سمتش رفتم و بعد از دست دادن با امیر و حسین هم سلام و احوالپرسی کردم . مرادی طبق معمول سریع روی من زوم کرد و گفت : میبینم که امروز شارژی و میخوای بترکونی . نکنه نامش رسیده شیطون . گفتم : درست حدس زدی توپ توپم شایدم ترکوندم خدا رو چه دیدی ؟ از پشت میزش بلند شد و اومد به سمتم . من هم که تازه کاپشنم رو در آورده بودم داشتم کیفم رو کنار میزم جا به جا میکردم و دکمه ی پاور کیسم رو فشار میدادم که مرادی رسید کنار میزم . بیا اینم پارت سوم فیلم نامه . ترو خدا زود این قسمت ها رو به یه جایی برسون که ببرم یه پولی ازشون بگیرم . اگه اینطوری پیش بره آخر کار جریمه می شیم ها . گفتم نگران نباش می رسونم . کاغذ ها رو ازش گرفتم و کنار میزم گذاشتم . دیدم که امیر داره بهم اشاره میکنه . منم گرفتم که چی میگه . طبق معمول کمبود نیکوتین پیدا کرده و سیگار هم نداره ، در ضمن پیش مرادی هم نمیتونه سیگار بکشه . دستم رو کردم تو جیبم و یه هزاری در آوردم و گفتم امیر جان زحمته اگه میشه بپر پایین یه بسته سیگار برام بخر . پرو پرو برگشت و گفت می مُردی اومدنی یه بسته بخری ؟ منم گفتم اوه ببخشید . نمی خواد بهتره خودم هم امروز سیگار نکشم . احساس میکنم مصرفم بالا رفته . دیدم داره لب و لوچه اش رو کج می کنه و با گوشه ی چشم به مرادی اشاره میکنه که یعنی دارم فکر مرادی رو منحرف میکنم . گفتم بیا بابا بیا برو بخر . دیگه زحمتمون گردنته . بلند شد و پول رو از من گرفت و کاپشن رو برداشت و برگشت به مرادی گفت آقای مرادی الان بر می گردم . همین که رفت و در و بست مرادی برگشت گفت ترو خدا سعید بگو همین جا بکشه . منم کاریش ندارم . اینطوری نمیشه که هر 20 دقیقه به بهانه سیگار کشیدن میره بیرون . بابا به خدا کار عقبه . نمیرسیم ها . گفتم باشه بهش می گم . در حالی که داشتم رمز ورودی سیستم رو تایپ میکردم  حسین گفت راستی سعید حاجی تماس گرفته بود گفت همین که رسیدی باهاش تماس بگیری . گفتم حالا میگفتی دیگه . بلند شدم که به سمت گوشی برم . تلفن زنگ زد و مرادی گوشی رو برداشت و با اون لحجه ی شیرینه کرمانشاهیش شروع به خوش و بش کردن کرد . منم نشستم سر جام و بعد از باز کردن برنامه . فیلم نامه رو برداشتم تا ببینم نویسنده چه آشی برامون پخته . داشتم میخوندم که یه جمله ای نظرم رو جلب کرد . شهید بروجردی و کاظمی کنار صخره ای بلند ایستادن و بروجردی به کاظمی میگه که این عقاب رو میبینی ؟ با اون دو تا بال قشنگش تمام این سرزمین رو زیر پا میذاره و با هر بار بالهاش رو به هم کوبیدن و جیغ زدن خدا رو یاد می کنه . حالا به زیر پات نگاه کن . کاظمی که به زیر پاش نگاه میکنه انگار که تازه متوجه موقعیتش شده باشه یکه میخوره و سرش به خاطر ارتفاع زیاده سخره گیج میره و در حالی که تعادلش رو از دست می ده پاش لیز میخوره و به سمت پرتگاه می افته و در همین حین بروجردی دستش رو می گیره . کاظمی اصرار میکنه که محمد کمکم کن دارم می افتم ولی محمد فقط لبخندی می زنه و دستش رو رها میکنه و کاظمی به سمت دره پرتاب می شه . شهید بروجردی خودش هم دست هاش رو باز می کنه و آروم به سمت دره خم میشه و خودش رو تو دره رها می کنه . در حین سقوط دو تا بال از روی شونه هاش باز میشن و در آسمون به پرواز در می یاد و به سمت کاظمی فرود میاد و دستش رو میگیره و اونو با خودش بالا می کشه . در همین حین در حالی که سرش روی سجاده است و خوابش برده دستی روی شونه هاش میزنه و صداش می کنه حاجی . حاجی بلند شو . نیروها رسیدن .

در حالی که داشتم این قسمت رو می خوندم ناخوداگاه اشک از چشمام روی گونه هام می غلتید و نمیتونستم جلوی هق زدنمو بگیرم . یک لحظه احساس کردم سایه ای روی کاغذ ها افتاد . مرادی به آرومی دستش رو روی شونه هام گذاشت و به سمتم خم شد و در حالی که دستمال کاغذی بهم تعارف میکرد. گفت یعنی اینقدر تاثیر گذار بود ؟ دستمال گرفتم و اشک هام رو پاک کردم و گفتم فوق العاده بود . خیلی به محتوا کمک می کنه . ببخشید . امیر در رو باز کرد و وارد شد ، بوی سیگار کشیدنش خیلی تابلو بود . اومد طرفم و بسته سیگار رو گذاشت رو میزم و گفت چیزی شده که صدای زنگ تلفن بلند شد . مرادی گوشی رو برداشت و پس از احوالپرسی گفت سعید جان تلفن با شما کار دارن . در حالی که بسته سیگار رو برداشتم از جام بلند شدم و به سمت گوشی تلفن رفتم . پرسیدم کیه ؟ گفت حاجیه . دماغم رو بالا کشیدم و صدام رو صاف کردم . گوشی رو گرفتم .

-          سلام حاج آقا

-          سلام . خوبی بابا

اولین بار بود این کلمه رو به این شکل می شنیدم .

-          ممنونم حاجی . سلامت باشین .

-          سعید این چیزایی رو که میگم یادداشت کن تا پایان وقت اداری  ببر به این آدرسی که میگم .

دلم یک لحظه ضعف رفت . خدایا این که دوباره داره سازه خودش رو میزنه . بابا من نمیخوام برم تو این کار . ایها الناس من برای این کار ساخته نشدم . بابا نمیخوام . نمی تونم  . خدایا پس اینهمه اتفاق چی بود . من که دوباره برگشتم سر خونه اول

-          بفرمائید حاج آقا . دارم مینویسم .

-          3 قطعه عکس ، اصل و کپی از تمام صفحات شناسنامه ، و کپی و اصل معافیت از خدمت میری بانک ملی یه فرم درخواست گذرنامه میگیری و فیش های مربوط رو واریز میکنی . میبری به این آدرس ، تحویل جناب سرگرد قهرمانی میدی ، می گی منو فلانی فرستاده .

تعجب کردم . اینا چه ربطی به مساله داره ؟

-          آها ، چشم . بعد اینا واسه چی هست ؟

-          تو کاریت نباشه ، کاری رو که بهت گفتم انجام بده . شب بیا خونه صحبت میکنیم .

-          باشه ، چشم . امری نیست ؟

-          خداحافظ

و گوشی رو قطع کرد . یک لحظه همه چیز قاطی شد . نفهمیدم این دیگه چه جورشه ؟ یه سیگار از پاکت بیرون آوردم و رفتم پشت میزم نشستم و سیگار رو روشن کردم . اولین پکی که زدم ، مرادی برگشت گفت که خیر باشه تو هم رفتی ؟ گفتم والا چی بگم خودم هم هنوز نمی دونم خیره یا شر . من باید یه سر برم تا خونه و بانک و اداره گذرنامه . فکر نمیکنم تا ظهری بتونم بر گردم ، شما که کار خاصی با من ندارین ؟ گفت نه کار خاص که چه عرض کنم ولی اگه خیلی واجبه برو . خودت که میدونی فقط تنها مشکلی که هست اینه که از کار عقبیم .گفتم نگران نباش می رسه . به سمت رخت آویز رفتم تا کاپشنم رو بردارم تو همین فاصله فکری به ذهنم رسید . دوباره برگشتم به سمت گوشی تلفن ، گوشی رو برداشتم و پشتم رو کردم به مرادی و حسین که مثلاً متوجه حرف هام نشن . داشتم شماره رو می گرفتم که متوجه امیر شدم که مثلاً به بهانه فکر کردن چرخیده بود به طرف من تا حرف هام رو گوش کنه . تلفن بعد از چند بار زنگ خوردن مادرم گوشی رو برداشت . الو . گفتم سلام سعیدم . سلام سعید جان چطوری ؟ فدات خوبم . حاجی زنگ زده بود گفت که یه همچین کاری بکنم . جریان چیه ؟ شما خبر نداری ؟ نه والله من بی خبرم . نمیدونم . خودش چیزی بهت نگفت ؟ نه گفت شب بیا با هم صحبت میکنیم چی بگم حتماً صلاح ندوسته که الان بهت بگه . گفتم باشه کاری نداری ؟ دارم میام خونه مدارک رو بردارم . چیزی نمیخوای بگیرم ؟ گفت نه دستت درد نکنه . قربانت خداحافظ -.خداحافظ .

گوشی رو که قطع کردم . مرادی گفت سعید حالا که میری بانک بیا یه کار مثبت هم انجام بده و این فیش برق کارگاه رو واریز کن . فیش رو ازش گرفتم و رومو برگردوندم طرف امیر . بازم مثلاً اینکه هنوز داره فکر میکنه به من ذل زده بود . گفتم متوجه شدی ؟ یا برات تعریف کنم . به نشانه اینکه اصلاً تو باغ نبوده سرش رو تکونی داد و گفت : ها ؟ چی ؟ گفتم بیخیال راحت باش به فکر کردنت ادامه بده . کاپشن و کیفم رو برداشتم و به سمت خونه راهی شدم . تو راه همش به این فکر بودم که این کارا برای چیه ؟ خلاصه به خونه رسیدم و مدارک و برداشتم و رفتم بنک و کارا رو انجام دادم و رفتم اداره گذرنامه و مدارک و تحویل دادم . بعد از صرف کلی وقت و انرژ ی به دفتر بگشتم و قتی وارد دفتر شدم دیدم صدای موسیقی بلندی به گوش می رسه . در رو که باز کردم دیدم مرادی داره تنهایی وسط کارگاه میرقصه . وقتی منو دید با اون هیکلش به سمتم هجوم آورد و شروع کرد به بوسیدن من . حسابی شوکه شده بودم . ای بابا اینجا چه خبره ؟ در همین احوالات بودم که چشمم افتاد به امیر که دستشو کرد تو جیبش و یه سیگار در آورد و روشن کرد یه نیم نگاه عاقل اندر سفیحی هم به من کرد و سیگار گذاشت رو لباش . گفتم بابا اینجا چه خبره ؟ حضرت والا هم که زدی به سیم آخر دیگه ؟ مرادی گفت بابا ولش کن اینم با این بیرون رفتن هاش برای سیگار کشیدن نمود مارو .خودم گفتم همینجا بکشه کارشم انجام بده . رو به مرادی کردم و گفتم حالا بذار یه مدت بگذره احوالاتت رو می پرسم . خوب تو چرا جو گیر شدی داری می رقصی . گفت بهههه نگفتم چی شده ؟ گفتم نه . در حالی که کاپشنم رو در می آوردم یکی از اون سیگارای کاپیتان بلک ش در آورد بهم تعارف کرد . منم از اونجا که عاشق این سیگار بودم گرفتم و در حالی که روشنش می کردم به سمت میزم رفتم و مرادی گفت بشین تا برات تعریف کنم . گفتم خوب بگو بینیم جون به لب شدم . گفت از استانداری یزد تماس گرفته بودن . گفتم خُب . گفت قربانی یادته لرستان که براشون مستند می ساختیم . الان شده معاون اداری مالی استانداری یزد . باهام تماس گرفت گفت با استاندار که آقای کربلایی باشه صحبت کرده که ما بریم یزد براشون یه مجموعه سی قسمتی نهصد دقیقه ای بسازیم . گفتم : کی ؟ گفت : گفته تا آخر همین هفته اینجا باشین تا صحبت کنیم . گفتم : خوب آخه چه جوری پس کار مسیحه کردستان چی میشه ؟ گفت : خُب چیز می کنیم . فقط من میرم .

من هم طوری وانمود کردم که موضوع زیاد واسم مهم نیست . گفتم : انشا الله که خیر باشه . تا ببینیم خدا چی می خواد . در حالی که یواش یواش به خاطر اینهمه هیجان داشتم داغ می کردم دوباره فکرم مشغول جریانات امروز و تلفن حاجی و این جور چیزا شد . پشت دستگاه نشستم و تا ساعت هفت شب یکریز بدون اینکه از جام بلند بشم کار کردم . ساعت هفت بلند شدم و زود تر از همیشه آماده شدم برای رفتن . همه یه جورایی تعجب کرده بودن چون من در زود ترین حالت ساعت ده شب می رفتم خونه . ولی هیچکس نمی دونست که این عجله ی من برای چیه . خلاصه بعد از کلی حرف و حدیث از دفتر خارج شدم و به سمت خونه حرکت کردم . توی راه همش به موضوعی که قراره بشنوم فکر می کردم که یک لحظه راننده تاکسی گفت اخوی پیاده نمیشی . آخرشه . پول تاکسی رو حساب کردم و  پیاده شدم . پیاده رو حسابی یخ بسته بود و من با احتیاط روی برف و یخها قدم بر می داشتم . به در خونه که رسیدم دیدم حاجی و مادر و خواهر و برادر کوچیکم  دارن سوار ماشین میشن . سریع خودم رو بهشون رسوندم و بعد از سلام و احوالپرسی حاجی گفت مدارک رو بردی ؟ گفتم : بله . فقط نفهمیدم جریان چیه . گفت : مادربزرگت زنگ زده مثل اینکه دوباره فشارش رفته بالا امشب میریم شهرستان پیشش تا صبح بیاریم ببریمش دکتر . شما خونه باش که موقع برگشتن جا نمیشین . وقتی برگشتیم باهم صحبت می کنیم . به سمت مادرم رفتم و سوال کردم نفهمیدی جریان چیه ؟ گفت : نه ، ظهری ازش پرسیدم چیزی نگفت . حالا تو راه ازش می پرسم اگه چیزی گفت از اونجا زنگ می زنم بهت میگم . همه سوار ماشین شدن و حرکت کردن . موقع حرکت داد زدم که مواظب جاده باشین هوا زیاد مناسب نیست . به نشانه تائید سرشون رو تکون دادن و حرکت کردن . کمی دلم شور میزد ولی از طرفی هم فرصت خوبی بود برای صحبت کردن تلفنی با هانا .

 

ادامه دارد ...

نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387  توسط آواره  | 


یک آن احساس کردم که درد عجیبی تمام صورتم رو فرا گرفته . نمیدونم تو چه پُزیشِنی هستم . تمام وجودم رو سرمای عجیبی فرا گرفته بود . دیگه خبری از اون آتیش درونم نبود . خواستم خودم رو تکون بدم که تازه فهمیدم درد صورتم به خاطر یخ زدگیه و صورتم با برفهای روی زمین به هم چسبیدن . در یک آن ترس تمام وجودم رو فرا گرفت . من مردم یا زنده ام . نکنه داغون شدم یا قطع نخاع شدم . خدایا این دیگه چه جورشه . من الان باید مرده باشم آخه فاصله ام از لبه پشت بوم تا زمین بیشتر از 10 متره . ترسم دو برابر شد . یک آن احساس کردم که دارم چیزی رو زیر لب تکرار میکنم . آره داشتم با خودم چیزی رو زمزمه میکردم بدون اینکه متوجه باشم . یکم دقت کردم ، داشتم با خودم کلمه یارب و یارب و یارب رو زمزمه میکردم . توی دلم خالی شد . یواش یواش داشتم مطمئن میشدم که مُردم . سعی کردم صورتم رو از زمین جدا کنم ولی قدرتش رو نداشتم . دوباره سعی کردم که خودم رو تکون بدم ، کمی که زور زدم تازه متوجه فرم بدنم شدم . من در حالت غریبی بودم . شاید یه چیزی شبیه سجده بود . تکرار کلمات یا رب دست خودم نبود . دوباره سعی کردم بلند شم با کمی زور زدن تونستم سرم رو از زمین بکنم هرچند که خیلی درد داشت . وقتی سرم رو از تو برفها بیرون کشیدم تازه متوجه صدایی شدم که خیلی دلنشین بود . تاحالا این صدا رو اینقدر دلنشین و دوست داشتنی نشنیده بودم . اشهدُ ان لا اله الا الله . اشهدُ ان لا اله الا الله .

سرم رو به سختی بلند کردم و سعی کردم چشم هام رو باز کنم . وای خدای من این چیه که دارم میبینم . چشم هام رو چند بار باز و بسته کردم و دوباره همون سمت رو نگاه کردم . آره اینجا همون پشت بوم خونمونه . ولی من که نباید اینجا باشم . من الان باید کف خیابون به زمین چسبیده باشم . ولی ولی اینا دیکه چی هستن ؟ خدایا من دارم خواب میبینم ؟ یارب و یارب و یارب کلماتی بود که نمیتونستم تلفظش رو متوقف کنم . خدایا این روح منه که قراره جسدش رو از این بالا ببینه ؟ آخه این ردپا ها که مال خودمه ولی هیچ رد پایی دیگه که نشون بده من مسیر رو اشتباه رفتم وجود نداره . رد پاها درست تا لبه ی پشت بوم رفتن و همونجا هم تموم شدن . به هر سختی بود خودم رو تکون دادو و از اون حالت که بیشتر شبیه به سجده بود خارج شدم . با هر زحمتی بود خودم رو بلند کردم و سر پا ایستادم . صدای اذان هنوز بگوش میرسید . اذان صبح بود و من حدودای ساعت یک شب بود که اومده بودم پشت بوم . از اینکه دوباره به سمت لبه ی پشت بوم برم واهمه داشتم ولی باید میرفتم تا بفهمم که مردم یا زنده ام . آروم قدمهام یکی پس از دیگری بلند میکردم و روی همون جای پاهای باقی مونده میذاشتم و به لبه ی پشت بوم نزدیک میشدم . آخرین قدم رو هم برداشتم و سرم رو جلوتر بردم و صحنه ای که دیدم تمام وجودم رو به لرزه انداخت . کف خیابون چیزی نبود جز فرش سفیدی از برف . تمام موهای بدنم سیخ شده بود . اگه من نیافتادم پس این رد پاها مال کیه . اگه مسیر رو اشتباه رفتم پس چرا رد پاها فقط به لبه ی پشت بوم ختم میشه . خدایا با من چه کردی ؟ خدایاااااااااا چرا ؟ یا رب و یا رب و یا رب . یا رب و یا رب و یا رب . این تنها کلماتی بود که می تونستم به زبون بیارم . انگار که زبونم رو این کلمات کوک شده باشن و فقط اینها رو بتونن ادا کنن  . اذان داشت تموم میشد . صدای زنجیر چرخ ماشین ها یی که داشتن تو خیابون حرکت می کردن به گوش می رسید . سرم رو برگردوندم و به رد پاها به دقت نگاه کردم ، نه اشتباه نکرده بودم . همه چیز همونطور بود که دیده بودم . آروم به سمت در پشت بوم راه افتادم . تو مسیر حس غربت عجیبی داشتم . یک حسی انگار که تمام مشکلاتت رو فراموش کرده باشی . انگار که تازه متولد شده باشی و هیچی از غم و غربت این دنیا حالیت نباشه و یک کلمه بر زبونت جاری باشه که تا حالا به زبون نیاوردی . معنی همه اینها چی میتونه باشه ؟ یک فرصت دوباره برای شروع یه زندگیه جدید ؟ یه جور تنبیه ؟ یا یه تولد دوباره ؟ نمیدونم چی شد که بعد از خروج از پشت بوم و رسیدن به طبقه دوم بعد از ورود به داخل خونه یکراست به سمت دستشویی رفتم . نا خودآگاه بعد از اینکه لباسم رو در آوردم . آستین رو بالا زدم و شروع کردم به گرفتن وضو . خدایا فقط تو میدونی که هیچ اراده ای از خودم نداشتم و همه چیز اتوماتیک وار انجام میشد . بعد از وضو گرفتن سجاده ی کهنه مادرم رو که گوشه ی نشیمن افتاده بود برداشتم ، پهن کردم و شروع کردم به خوندن نماز . اصلاً نمیدونستم این نماز برای چیه و چطوری باید انجام بشه ولی در عین حال همه چیز نا خود آگاه اتفاق می افتاد و یه جورایی لذت خاصی داشت . در حین خوندن نماز اشک از چشمام جاری میشد و هق می زدم . چشمام رو بستم و خودم رو سپردم . تا اینکه مادرم به دستی به شونه هام زد و صدام کرد . سعید ، سعید مادر تو اینجا چی کار میکنی . بلند شو . چشمام رو باز کردم و سرم رو از رو زمین بلند کردم . مادرم در حالی که کنارم نشسته بود و اشک تو چشماش حلقه زده بود منو بغل کرد و تا میتونست منو بوسید . انگار که دنیا رو بهم داده باشن ، چون اولین بار بود حس زیبای آغوش مادر رو لمس می کردم . انگار که تمام دنیا رو بهم داده باشن . مادرم منو می بوسید و گریه میکرد . منم خودم رو در آغوشش رها کرده بودم و در اوج سکوت اشک می ریختم . و این در حالی بود که هنوز نمیدونستم امروز قراره چه اتفاقی برام بیافته .

 

ادامه دارد

نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387  توسط آواره  | 



آن شب را هیچ وقت فراموش نمی کنم . هرچه  خواست بر سرم فریاد زد . ولی دیگر نمی توانستم تحمل کنم ،  سرم فریاد می کشید نمی دانم چرا دیگر صدایش را واضح نمی شنیدم ، انگار که داشت موسیقی اجرا می کرد . سرم پایین بود و داشتم گل های فرش را با انگشت شصت پایم تکان می دادم . دیگر گوشم از این حرف ها پر شده بود . من هیچ وقت نمی توانستم کاری را که او از من می خواهد قبول کنم . اصلاً من برای آن کار ساخته نشده بودم . من هدفم را مشخص کرده بودم و داشتم تمام تلاشم را می کردم که به هدفم نزدیک بشوم . تا آنجا که یادم هست شنیدم گفت بلند شو از جلوی چشمانم دور شو . بلند شدم و نگاهی به صورتش انداختم و گفتم شب بخیر . نفهمیدم چطور پله ها را پایین آمدم به سمت تختم رفتم و دراز کشیدم . در آن لحظه تنها چیزی که آرامم می کرد روشن کردن سیگار بود ولی می ترسیدم دوباره به هوای بوی سیگار یه دردسر جدید شروع بشه . پاکت سیگارم رو برداشتم و آروم به سمت پشت بوم رفتم ، چفت در رو به ارومی باز کردم و پام رو گذاشتم روی برفهای پشت بوم ، تازه فهمیدم که چقدر بدنم داغه انگار که توی دلم آتیشی روشن باشه . دمپایی ها زیر برفا گم شده بودن ، یکی دو بار با کشیدن پام روی برفا سعی کردم پیداشون کنم ولی نشد چشمم افتاد به یه جعبه میوه گوشه پشت بوم آروم به سمتش رفتم تا صدای قدم هام رو از طبقه پایین نشنون . با دستم برف های روی جعبه رو کنار زدم و روش نشستم . سریع پاکت سیگارم رو باز کردم و یه نخ سیگار ازش بیرون آوردم . برف بشدت در حال باریدن بود و روی صورتم می پاشید . کمی چرخیدم تا اذیتم نکنه . سیگار رو بین لبهام گذاشتم و فندک رو روشن کردم و سیگارم رو آتیش کردم . با وروود اولین دود به داخل ریه هام احساس آرامش تقریبی بهم دست داد . نفهمیدم کی  سیگار ها رو کشیدم که با باز کردن در پاکت سیگار متوجه شدم دیگه سیگار ندارم . هنوز داغ بودم ، یک طرف بدنم پوشیده از برف بود . بغض عجیبی گلوم رو فشار میداد . نمیتونستم روی کارهام تمرکز کنم ، دیگه هیچ راهی برام نمونده بود ، باید امشب تکلیفم رو یکسره می کردم ، یا باید از هر چیزی که تا حالا بدست آورده بودم میگذشتم و تن به کاری که ازم میخواست می دادم یا دیگه تحمل شنیدن سرکوفت ها رو نداشتم . دوست داشتم فریاد بکشم ولی مقدور نبود . مشت هام رو گره کرده بودم و فشار میدادم ، سرم رو بالا گرفتم و با صدایی خفیف و با فشار زیادی فریاد میزدم .

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا، چرا ؟ چرا من ؟ چرا من ، مگه من چیکار کردم که باید تاوانش رو پس بدم ؟؟ خدااااااااااا بسمه دیگه طافت ندارم . بخدا دیگه طاقت ندارم . دیگه نمیتونم .

همین طور که داشتم فریاد میزدم و گریه می کردم یک لحظه متوجه لبه پشت بوم شدم . انگار که گمشدم رو پیدا کرده باشم . دوباره سرم رو بالا گرفتم ، دونه های برفی که به صورتم کوبیده میشد اجازه نمیداد چشمام رو باز کنم . دوباره فریاد زدم و گفتم باشه تو هم جوابم رو نده ولی امشب دیگه آخرشه . دیگه نمیتونم تحمل کنم . اگه خدایی به دادم برس ، اگه وجوود داری به دادم برس . بیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بیا ببین که این بنده بدبختت به چه روزی افتاده . ده بیا دیگه بیاااااااااااااااااااااااااااااااا . پس هر چیزی که راجع بهت می گفتن دروغه . تو وجووووووووووووووووود نداری . دروغی . درووووووووووغ . نیستی . نمیتونی که باشی . چرا صدامو نمیشنوی . هاااااااااااااااااااااا . جهنمت هم دروغه . بهشتت هم دروغه  . چون نیستی . چون خودت هم دروغی . باشه نیا من که میتونم بیام پیشت .

بلند شدم ، اشک هام روی گونه ها یخ زده بود به سختی میتونستم حالت صورتم رو تغییر بدم . داشتم می سوختم . جگرم داشت آتیش می گرفت . دیگه راهی برام نمونده بود . باید یه جوری بهشون ثابت میکردم که من هستم . زنده هستم و میتونم برای خودم تصمیم بگیرم . آخه مگه من چیکارشون کرده بودم . باشه بهشون میفهمونم . من این کار رو باید بکنم . عزمم رو جزم کردم و قدمهام رو یکی پس از دیگری بلند میکردم و به سمت لبه پشت بوم میرفتم . یه لحظه احساس عجز کردم . ترسیدم ولی نمیتونستم بیاستم . باید امشب تکلیفم رو با زندگی مشخص کنم . چشم هام رو بستم تا دیدن لبه نتونه منو متوقف کنه . سرم رو بالا گرفتم و گام هام رو بلند تر کردم . داری چی کار میکنی ؟ این دیگه شوخی نیست . ولی نه تو میری . اگه وجود داشته باشه خودش رو نشون میده . آره اگه وجود داری خودت رو نشون بده . ثابت کن که هستی ، ثابت کن که بندت رو هنوز فراموش نکردی . میتونی ؟؟؟ بیا ف بیا و نشون بده که خدایی . بیاااااااا . قدم هام سنگین تر شده بودن . تمام وجودم داغ شده بود . من داشتم این کار رو میکردم . چرا نمیرسم به لبهء پشت بوم . قدم هام رو بلند تر کردم . احتمالاً این آخرین قدمم باشه . خداحافظ زندگی ، خداحافظ بدبختی . یک لحظه تعادلم رو از دست دادم . زیر پام خالی شد . احساس کردم در اوج بی وزنی هستم . دیگه هیچی نفهمیدم .


ادامه دارد...

نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387  توسط آواره  |