فریاد خاموش ( قسمت پنجم )
تصمیمم رو گرفته بودم ، ایندفعه دیگه پدرش رو در میارم ، غلط کرده مرتیکه ، این همه مدت یه پاپاسی هم از حق الزحمه من رو نداده ، بعد آقا دو قورت و نیمش هم باقیه . مُردم از بس پشت این دستگاه ها ، هی تدوین ، هی انیمه . تو همین فکر ها بودم که در باز شد . آره خودش بود بالاخره آقا تشریف آوردن کارگاه . عزمم رو جزم کردم .از راهرو که رد شد سایه اش افتاد رو دیوار روبرویی ، آره خودش بود ، صدا زد : سعید اینجایی . گفتم آره همین جام . طبق معمول رفت تو آشپزخونه و صدا زد : چای یا نسکافه . هیچی نگفتم . چون بهر حال اون نسکافه درست میکرد و میاورد . اونم نه تو فنجون نه تو استکان نه تو لیوان تو یه لیوان یک لیتری . میدونستم واسه چی این کار رو میکنه . فقط قصدش نخوابیدن منه و پیش رفتن کار . اومد تو اتاق و نسکافه رو گذاشت رو میزم و رفت به سمت پانل آماریه پیشرفت کار ، نه سلامی نه چیزی - خوب کارا چطور پیش میره ؟ به کجا رسیدی کاک سعید ؟ - چیزی نگفتم . احساس کردم زیر چشم یه نگاهی به من انداخت و آهی کشید ( که یعنی دیگه بچه فسقلی جواب مارو هم نمیده . ) . از اونجا که میدونستم به ترانه حساسیت داره اونم ترانه با صدای زن صدای اسپیکر رو که هایده داشت می خوند بالا بردم . عکس العمل کاملاً مشخص بود . برگشت سر میز منو گفت : صدای اینو ببند میخوام باهات صحبت کنم . ولی عکس دفعات قبل از من هیچ عکس العملی ندید . کاک سعید با توام و دستش رو که زد به شونه ام . دیگه داغ کردم و چشمام رو بستم و دهنم رو باز کردم . فقط خدا میدونه که هر چی از دهنم در اومد بارش کردم .
- مرتیکه حسابی مگه برده آوردی . نه پول میدی نه خورد و خوراک صبح تا شب هم که کار و کار و کار . بسه دیگه گندیدم اینجا . هی من هیچی نمیگم تو سو استفاده میکین . برو یه خر دیگه رو پیدا کن بهت سواری بده .
لیوان تو دستش میلرزید و صورتش مثل لبو سرخ شده بود . روشو برگردوندو بدون اینکه چیزی بگه از اتاق رفت بیرون . من هم دستم شروع به لرزیدن کرده بوده و احساس میکردم از گوشام آتیش داره می زنه بیرون .
همین که داشت به سمت در خروجی میرفت سیگارش رو هم روشن کرد و در رو با شدت تمام بست و رفت . دیگه کار از کار گذشته بود چیزی رو که نباید می گفتم به زبون آوردم و گفتم . با صدای در به خودم اومدم . حسین با صدای بلند اومد تو و هی میگفت : سعید . سعید . کجایی ؟ من هم حواب ندادم تا خودش بیاد و منو پیدا کنه و منم تو همین حین یه کم پوزیشنم رو تغییر دادم و رفتم تو حالت حزن و عصبانیت . چون میدونستم که بیرون مرادی رو دیده و می خواد از قضیه سر در بیاره . اومد تو اتاق و : سعییید . سلام . چی شده ؟ این چش بود ؟
منم که انگار بیش از اندازه داغونم چیزی نگفتم . اومد پشت صندلی منو دستش رو گذاشت رو شونهی من و شروع کرد به مالیدن شونه هام .
- ها چی شده چرا این اینطوری بود .
- آهی کشیدمو . نمیدونم حسین بالاخره چیزی رو که نباید بهش میگفتم و گفتم .
- ای بابا تو هم خیلی زود عصبانی میشی . من که گفتم صبر کن همه چیز درست میشه .
- حسین بسه دیگه ترو خدا تو هم یکساله و نیمه میگی درست میشه درست میشه. مرتیکه حسابی تا الان 25 تا گرفته کل پرداختیش 2 میلیون هم نمیشه . برو بهش زنگ بزن بگو سعید میگه دیگه نمیتونم با این شرایط کار کنم بیاره قرارداد رو طبق قرارداد تصویه حساب کنه همین امروز ها وگر نه همه فایل ها رو تحریب میکنم پا میشم میرم .
- باشه تو خودتو اذیت نکن من باهاش صحبت میکنم . و از اتاق رفت بیرون : میرم چای بریزم نسکافه میخوری بیارم .
لیوان روی میز و برداشتم و کوبیدم به دیوار . همه ی دیوار شد نسکافه و زیر لب گفتم . کره خر میدونه من از نسکافه حالم به هم میخوره ها بازم میگه گه بیارم بخوری ...
... با صدای راننده از خواب بیدار شدم .
- سه راه خرمشهر کسی نمونه .
برای اولین بار بود که اهواز رو میدیدم ، جای باحالی بود . یه سیستم کاملاً متفاوت ، نگاهی به ساعتم انداختم پنج و نیم بود . یه کم احساس دلهره داشتم ، با این همه وسایل کجا باید میرفتم این وقت صبح . اتوبوس وارد ترمینال شد ،هفت هشت نفری بیشتر تو اتوبوس نمونده بودن .و یه طرف نگه داشت ، همین که در اتوبوس رو باز کردن بوی عجیبی همراه هوای سنگینی وارد اتوبوس شد ، حس عجیبی داشت ، پیاده شدم و وسایلم و تحویل گرفتم و همین که خواستم راه بیافتم یه آقایی با پوشش عربی اومد جلو و با لهجه شیرینش پرسید کجا می خوای بری اخوی ؟
یه لحظه موندم ، راستی من قراره این وقته صبح کجا برم ؟
اگه میشه سوار بشیم تا ببینم کجا میتونم برم این وقت صبح .
- باشه اخوی بزار کمکت کنم .
یکی از چمدونهامو ازم گرفتو و راه افتاد ، من هم پشت سرش . یه پیکان هفتاد رو نشانه گرفت و رفت سمتش ، وسایل رو گذاشتیم پشت ماشین و من عقب نشستم و راه افتاد ، گفتم بریم صدا و سیما .
- این وقت صبح صدا و سیما که باز نمیشه .
- باشه شما برو با نگهبانیش کار دارم .
- کدوم صدا و سیما برم اخوی .
- مگه چند تا صدا و سیما دارین اینجا ؟
- خدمت آقام بگم که یکی طرف میدون ساعته صد کیلو وات یکی هم کنار پله . کدوم یکی برم .
- والا چی بگم هر کدوم که نزدیک تره .
- بچه اهواز نیستی نه ؟
- نه
- از کجا میای ؟
- یزد
- چهرت به بچه های یزد نمیخوره .
- چون بچه یزد نیستم
- بچه تهرونی ؟
- نه عزیزم بچه آذربایجانم .
- ها . اوجا هوا خیلی سرده نه ، من تبریز رفتم شهر قشنگیه .
- من هم متولد تبریزم ولی اهل اونجا نیستم از ارومیه میام .
- آهااا ارومیه ، بین تبریزو زنجانه نه .
- نه . بین تبریز و ترکیه است .
- ها . په چیزه . آها فهمیدم . بچه خواهرم اونجا خدمت میکرده . آموزشی اونجا بود میگفت خیلی سرده .
- بله درسته خیلی سرده .
- اومدی اینجا ماموریت نه .
- نه انشا الله اگه خدا بخواد اومدم موندنی بشم .
- صدا و سیما کار میکنی ها ؟
- بله
- اینم صد کیلو وات .
ساختمون یک طبقه ی کوچیکی بود . پیاده شدم و رفتم پشت درب های نرده ایه سازمان . با یه سکه در رو زدم و نگهبان از پشت شیشه سرش رو بلند کرد و دوباره سرش رو برد پائین و از جاش بلند شد و با کلی ناز و ادا اومد بیرون جلوی در .
- سلام ، صبح شما بخیر .
- علیک سلام ، بفرمائید .
- ببخشید بد موقع مزاحم شدم . سازمان چه ساعتی شروع به کار میکنن .
- حدودای هفت و نیم هشت .
- حاج آقا ساور کی تشریف میارن .
- والا معلوم نمیشه . بالاخره مدیر کله دیگه ولی شما ساعت هشت به بعد بیاین میتونین با رئیس دفترش هماهنگ کنید .
- آها . ممنونم با خودشون تماس می گیرم .
- آها . بله ، به هر حال ما در خدمتیم .
- ممنونم ، من میرم هتل مستقر میشم ، بر میگردم .
رفتم سمت تاکسی و ایندفعه جلو نشستم .
- عمو کجا برم
- والا بیزحمت یه هتل مناسب و تر و تمیز بریم .
- اخوی بریم منزل ما استراحت کن تا خودم بیارمت همین جا دوباره
- نه ، ممنونم اگه لطف کنید یه هتل بریم .
- هر جور صلاحه .
راه افتادیم و بعد یه میدون رفتیم رو یه پل و از روی کارون بزرگ رد شدیم ، خیلی زیبا بود . بعد از پل چند تا خیابون و اینور و اونور کردیم و جلوی یه هتل نگه داشت .
- بیا اخوی اینم هتل ، هم تر و تمیزه ، هم قیمتش مناسبه .
پیاده شدم و هتل و برانداز کردم و تو دلم گفتم شاید قیمتش مناسب باشه ولی شک دارم تر و تمیز باشه ، بهر حال وارد هتل شدیم و بعد از انجام کارهای رسیپشن ما رو بردن تو اتاقمون . اتاق که چه عرض کنم همون لونه ، یکم وسایلمو جابجا کردم و به قصد دوش گرفتن رفتم حموم و بعد از یه دوش آب سرد و لباس پوشیدن کلی با کولر گازی ور رفتم تا تونستم تنظیمش کنم ، سرم رو انداختم رو بالش تا یه چرتی بزنم ساعت گوشی رو هم تنظیم کردم رو هشت تا خواب نمونم ...
... با صدای در اتاق از خواب پریدم ، یک لحظه یادم نمیومد که کجا هستم ، تا به خودم اومدم و پریدم در رو باز کردم ، یه خانوم پشت در بود .
- بله بفرمائید ؟
- سلام . اتاق رو میتونم تمیز کنم ؟
- مگه ساعت چنده ؟
- حدودای دوازده .
- نه ممنونم
خانومه یه نگاه چپی به من کردو رفت . یک لحظه تازه دوهزاریم افتاد که با شورت رفتم جلوی در و کلی آره . وای خدای من اینو ولش کن حالا ساعت دوازده شد ، عجب گندی زدی سعید ، خدا کنه جایی نرفته باشه حاجی . لباسام و پوشیدم و د برو که رفتی ، گلید ها رو تحویل دادم و همین که از در هتل اومدم بیرون انگار یکی با سطل آب گرم سیلی زد تو صورتم ، یا خدا این چیه دیگه ، چرا هوا اینطوریه ؟ نفسم در نمیاد . موقع نفس کشیدن انگار که آب گرم قورت میدم ، جلوی در اولین تاکسی که دیدم نگه داشتم و سوار شدم و گفتم لطفاً یکم سریع تر صدا و سیما صد کیلو وات .
یکم از هتل دور شده بودم که تلفتم زنگ خوردو برداشتم دیدم حاجی ، وای خدای من عجب ضایعاتی شد .
- الو
- سلام علیکم سعید خان کجایی ؟ رسیدی اهواز ؟
- سلام علیکم حاج آقا . بله الان دارم میرسم خدمتتون .
- آها باشه داری میای اینجا من منتظرتم . فقط زیاد در نکن که جلسه دارم .
- چشم حاج آقا . بروی چشم . میرسم خدمتتون
نه خدا حافظی چیزی قطع کرد . دوباره از روی پل رد شدیم با این تفاوت که دیگه چیزی از کارون معلوم نبود همش تو یه مه غلیظ گم شده بود . استرس دیر کردنم از یک طرف و استرس اینکه حاجی با من چی کار داره از طرف دیگه . رسیدیم جلوی در سازمان و با راننده تاکسی حساب کردم و پیاده شدم و خواستم پیراهنم رو تنظیم کنم که برم تو نگهبانی که متوجه شدم تمام پیراهنم خیس آبه ، وای خدای من ، من کی اینهمه عرق کردم ، خدایا اینجا کجاست دیگه ؟ وقتی وارد نگهبانی شدم به امید اینکه همون نگهبان صبحی هست و که دیدم یه آقای سیبیل کلفت نشسته گشت میز و : بفرمائید .
- والا با حاج آقا ساور قرار داشتم .
- هماهنگ کردین ؟
- بله با خودشون .
- بشینید تا من تماس بگیرم .
- نه ممنونم .
- الو سلام آقا باغبانی ، حاجی هستن ؟ یه آقایی اومدن ... شما آقای ؟
- بفرمائید محمدی هستم از یزد .
- آقای محمدی از یزد اومدن مثل اینکه . از مرکز یزد اومدین ؟
- نخیر .
- نه آقا . آها . کارتون چیه ؟
- والا من کاری ندارم حاج آقا از قرار معلوم با من کار دارن .
- شما با کی هماهنگ کردین ؟
- عرض کردم قبلاً با خودشون تلفنی صحبت کردم همین ده دقیقه پیش .
- آقا میگن با خود حاجی هماهنگ کردن . آها . باشه .
منم آماده شدم که از در برم بیرون و برن داخل ساختمان که فرمودند : بفرمائید بشینید حاجی تو جلسه هستن هماهنگ بشن تا برید داخل .
ای بابا حاجی که ده دقیقه پیش به من گفت من منتظرتم . خلاصه یه بیست دقیقه ای نشستیم و انواع اقسام آدم اومدن رفتن که اکثریتشون برام خیلی جالب بودن ، البته منم با لباس های خیسم برای اونها جالب بودم . که حضرت آقا فرمودن آقا بفرمائید داخل .
بلند شدم و رفتم طرف در که فرمودند مستقیم درب انتهایی راهرو ورودی تشریف ببرین .
وارد حیاط شدم و رفتم به سمت در ورودی و بعد رد شدن از یک راهروی هفت هشت متری رسیدم جلوی در اتاق مدیر کل ، دستی به سر و لباسام کشیدم و وارد شدم ، یک اتاق کوچیک که چهار تا مبل توش بود و پنج نفر آدم که بلافاصله بعد از وروود همه نگاه ها به سمت من خیره شد ، همین که من وارد شدم دو تا از آقایون بلند شدن و به رئیس دفتر گفتن که ما بعداً می آییم ، خدا رو شکر حد اقل جا برای نشستن باز شد ، رفتم به سمت رییس دفتر و گفتم که فلانی هستم از یزد اومدم ، گفت بله بفرمائئید بشینید حاجی مهمون دارن منتظر شما بودن الان میرید خدمتشون .
رفتم رو یکی از صندلی های معمول و تکراری سازمان که تو اتاق بود نشستم و منتظر شدم . همه نگاه ها به سمت پیشونی و پیراهن پر از عرق من چرخید ، باغبانی برگشت سکوت رو شکست و آقا از یزد چه خبر اونجا هم مثل اهواز گرمه ؟
- نه . اینجا یه چیزی فراتر از گرماست .
- هه هه هه . حالا چند روز دیگه خرما پزون که شروع بشه گرمای ما هم شروع میشه .
تو دلم گفتم : یا ابولفضل ، هنوز کرما شروع نشده اینه .
- هه هه هه و بله ان شا الله تا اون موقع اینجا نیستم .
- بله ان شا الله ، چون از سر و روتون معلومه که اصلاً تاب گرما ندارین .
- بله . اصلا ً برام قابل تحمل نیست . من بچه سرما هستم زیاد با گرما رابطه ی خوبی ندارم .
- ای آقا یزد که سرما نداره .
- بله البته ، من بچه یزد نیستم . اهل ارومیه هستم من .
- هااااا . آقا برا شما هیلی سرده . اتفاقا یکی دو سال پیش همراه مدیر کل قبلی رفته بودیم ارومیه ، خوب پس با حاج آقا از ارومیه آشنا شدین . البته حاجی که ارومیه نبودن مهاباد بودن .
- بله دقیقا ً سال هفتاد و نه افتخار هدمت در کنار حاج آقا تو مرکز مهاباد رو داشتم .
- ماشاالله شما چند سالتونه آقا ؟
- متولد شصت و یک هستم .
- ماشا الله . مرکز مهاباد چی کار می کردین ؟
- مسئول واحد انیمیشن بودم .
- به به . احسنتم و تبارک الله . ما شا الله ما شا الله
- بله . خیلی ممنون .
- اونوقت تو یزد مشغول چه کاری بودید ؟
گه صدای حاجی از پشت در اتاقش نزدیک شد و در باز شد و دو نفر از اتاق اومدن بیرون و حاجی هم پشت بندشون . همه از جامون بلند شدیم و حاجی همین که چشمش به من افتاد گفت :
- به به کاک سعید . خوش اومدی بابا جان .
منم رفتم سمت حاجی و دستی دادیم و روبوسی کردیم و حاجی طبق روال گذشته ها دستش روبوسید و گذاشت رو پیشونیش و از این حرفا و منو برد تو اتاق و در و بست و به باغبانی گفت که کسی داخل نشه ...
دوستای گلم به خاطر این تاخیر چندین ماهه ام شدیداً عذر خواهی میکنم و قول میدم دیگه تکرار نشه . و اگه غلط املایی زیادی دارم بازم به بزرگواری خودتون ببخشید چون اینجا کی بورد فارسی که هیچی انگلیسی هم پیدا نمیشه ، نهایتاً با کی بورد ترکی تایپ کردم .

